تبليغاتX
اوصاف معانی

اوصاف معانی

سلام ! آمدم که با تو سخن گویم

عقیده ؟؟

 

 

جنگ برای نابودی عقیده هنوز تلفات می گیره !
البته ، خیلی خوبه که دنیایی داشته باشیم پر از محبت و دوستی ، 
و همیشه برای همدیگه ، شعرها و قصه هامون رو بنویسیم ،
مسیحی و مسلمون ، یهودی و زردشتی ، بودائی و هندو ، هممون دستهامون تو دست هم باشه ،
منتهای مطلب اینه که  ، نگاه و زاویه دید ما رو اونائی که اسلحه دشتشونه ندارند !
با لبخند تو چشمهای ما نگاه می کنند و به صورتمون شلیک می کنند ، به همین راحتی ،
بعضیهاشون اسم ِ اینو میذارن مبازره ، مثل ؛ مبارزه با تروریسم !
بعضیهای دیگه به این میگن جهاد !! به هر حال هدف نابودی اونیه که عقیده مخالف داره !!
چند ساله که همه میگن ؛ دوره جبهه فرهنگیه !! وقتی معنی این دو کلمه رو می پرسی ،
تعریفی از فرهنگ ندارند ! چه برسه به ، مقابله فرهنگی !
من اینو می دونم که ؛ همه مکتب ها و آئین های عالم برای خودشون تبلیغ می کنند ،
کتاب چاپ می کنند ، مبلغ و روزنامه و سایت و tv و از این چیزا دارند ،
ولی مگه قبل از این ، تبلیغات وجود نداشته ؟ کافیه یه سر به کتابخانه های تخصصی بزنید ،
صدها ساله که مکاتب و ادیان مختلف در مقابل هم صف آرائی فکری کردند و کتاب می نویسند !


بحث خیلی طولانی شد ، چند تا عکس از یک درگیری عقیدتی رو ببینید، ادامه اش برای پست بعد . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:23  توسط سعید  | 

ورونیکا

 


دیشب از دوستم پرسیدم : اسم بچه ات رو چی گذاشتی ؟ گفت : مزد یستا .
تا مدتی به این فکر می کردم که ما ایرانی ها خیلی زود اسم هامون رو عوض می کنیم !
از مزد یستا به احمد و موسی و عیسی می رسیم . و باز در اوج تعصبات دینی
به مزد یستا و . . . . بر می گردیم !!

بیست دقیقه پیش در گوگل دنبال گزارشی از کتاب "دیوید دیچز" بودم ،
که با عنوان ِ "شیوه های نقد ادبی"در ایران چاپ شده ، چند تا صفحه رو باز کردم ،
گوشه یکی از این صفحه های ِ باز شده  ،لینک ِ ورونیکا بود ، معنی این نام رو نفهمیدم ،
یاد ِ نام فرزند ِ دوستم افتادم و برای بدست آوردن معنی ِ نام ِ جدید ، وبلاگ ورونیکا رو
باز کردم ، ورونیکا نامی استعاری برای یکی از دانشجویان رشته فلسفه دانشگاه تهرانه .
تو صفحه اول وبلاگ ِ ورونیکا چند چیز قابل تأمل و توجه بود ، اینجوری که خود ِ ورونیکا نوشته :

سه هفته پیش وقتی ، "خسته بودم و بی حوصله،به حیاط خانه مان رفتم . . . . به آسمان پرستاره ی
شب چشم دوختم.ناگاه در اوج ناباوری در آسمان شب چهره ی پر مهر مسیح را دیدم
با موهایی بلند و چشمانی آبی...چشمانم از بهت گشاد شده بودند و ناباورانه اطرافم را نظاره
می کردم،نمی دانم خیلی ساده است اما من به او ایمان آوردم... "

این ایمان ِ ورونیکا از جنس اون ایمان هایی که تصور می کنید نیست ، چرا که سه روز بعد
ورونیکا با نرگس (دختر خاله ای که دو سال است مسیحی شده) به کلیسایی در خیابان ویلا می روند ،
ورونیکا با ‌‌پدر آلفرد در باره مسیحیت مباحثه می کند ، و حرف های پدرآلفرد را مورد نقد قرار می دهد ،
ولی در نهایت همه با هم دعای "ای پدر ما که در آسمانی" را می خوانند . ورونیکا این لحظات رو
چنین توصیف می کنه : " لحظاتی از دعا نگذشته بود که احساس کردم در جوار مسیحم... 
من مومن شدم..."

همانطور که که گفتم این ایمان ورونیکا به کیش جدید،هنوز بعد از گذشت بیست روز به یقین تبدیل نشده
شب ِ سه شنبه ورونیکا خواب می بیند ، خود ِ او چنین نوشته :
"دیشب خواب امام حسین (ع) را میدیدم که سوار بر یک اسب مشکی تندرو بود و سپاهی از یاران
سوار بر اسبش هم پشت سر او به سوی میدان جنگ در حرکت بودند . اصلا یقین دارم که عاشورا بود .
اما من به آنجا چه کار میکردم نمیدانم ، هوا بسیار گرم بود – چه می گویم -  داغ و سوزان بود
و آهنگ هراسناک فیلم روز واقعه هم مثل موسیقی متن ، در تمام طول خوابم نواخته می شد
و من با هراس و وحشت در آن بیابان ناکجاآباد سرگردان بودم . گویا من فقط یک تماشاگر بودم
اما ناگهان آتشی مرا فرا گرفت ، آتشی که فقط کف پاهایم را می سوزاند و همین جا بود که از
خواب پریدم و در اوج ناباوری پاهایم را لمس می کردم که چه اندازه داغ و پر حرارت بودند.
داشتم می سوختم و هنوز در عجبم از تاثیر متافیزیک بر فیزیکم."

و قصه ورونیکا هنوز ادامه دارد ، اینکه چه می شود را خود ِ او می داند  و باورهایش ،
منتها چیزی که در نوشته های ورونیکا توجه من رو جلب کرد جایی بود که ورونیکا از خودش می پرسه :
"آیا گرایش به دینی دیگر بخاطر اینکه دین پدرانم پاسخگوی نیازهای من نبوده اند کار اشتباهیست ؟"
و سؤالایی که تو ذهن منه اینه که : چه چیزهایی موجب شده تا ورونیکا به این نتیجه برسه که
دین ِ پدرانش ، دین ِ پاسخگویی نیست ؟ دانسته های او از آیینی که به آن گرایش پیدا کرده ؟ 
یا دانسته هایش از اسلام ؟ وضعیت حکومت دینی و حاکمان ِ دینی بر این نتیجه گیری تأثیر گذار بوده ؟
یانه ، جریان یک روند اعتقادی محض رو داره و مسائل اجتماعی هیچ دخالتی در این قصه ندارند ؟
و  . . . . ؟ ؟ ؟ ؟  برم سراغ همون دیوید دیچز خودمون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:44  توسط سعید  | 

مبارزه نرم با آهنگ تکنو !!!!!

 

مبارزه نرم با آهنگ تکنو !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:8  توسط سعید  | 

میانه و پایان صحنه قدرت

 

 

بازیگران صحنه قدرت سه مرحله دارند ؛ شروع ، میانه و پایان .
ایشان معمولا با انگیزه های مختلف به سمت ِ قدرت میآیند ولی
در میانه و پایان همگی یکدست می شوند . یک مثال ِ واضح :
اصطلاح ِ هزار و یک فامیل را که شنیده اید ؟ این اصطلاح در سیاست هم
کاربرد دارد ، یکی از اهداف ِ انقلاب ۵۷ براندازی هزار و یک فامیل بود ،
و در فرهنگ ِ انقلاب فامیل بازی بد بود ، منتها چون در میانه و پایان ِ کار ،
صاحبان قدرت به یک شکل در میآیند فامیل بازی رونق مجدد یافت !!!
همین چهار تا کاندیدای چند روز پیش را که یادتونه ؟
به شغل و سمت برادرانشان توجه کرده اید ؟
۱. میر حسین موسوی ، برادر محترمشان اقای میر محمود موسوی است
کارمند عالی رتبه وزارت خارجه و سفیر سابق ایران در هند .
۲. مهدی کروبی  ، برادر ایشان آقای حسن کروبی است از مسئولین انقلابی
دهه شصت و اگر . . . .
۳. محسن رضایی ، برادر ایشان امیدوار رضایی است ، نماینده مجلس و
رییس بیمارستان لقمان الدوله و ....
۴. محمود احمدی نژاد ، برادر ایشان داود احمدی نژاد است ،
 تا چند ماه پیش رییس سازمان بازرسی ریاست جمهوری بود  و هنوز هم
در نهاد ریاست جمهوری است . پروین احمدی نژاد رو هم که می شناسید ؟
این خانم الان نماینده شورای شهر تهران است !!

خلاصه همه سر و ته یک کرباسیم  : برادر آقای ناطق نوری هم
(احمد ناطق نوری) نماینده مجلس و رییس فدراسیون بوکس است!
اخوان ِ خاتمی را که به یاد دارید ؟: محمد ، علی و رضا .
علی رییس دفتر ِ رییس جمهور بود و رضا نماینده مجلس !
جالب اینه که علی و رضا هیچگونه سابقه فعالیت سیاسی
نداشتند ، یکی پزشک بود و دیگری مدیر اجرایی بنیاد صدوق !

در دوره پهلوی هم همه برادرانه با برادراشون کار می کردند !
حتی در آن دوره این روش رسمیت بیشتر داشت  . اسم نخست وزیرهای پهلوی
را که شنیده اید ؟ حالا به شغل برادرانشان  توجه کنید :
احمد قوام پنج بار نخست وزیر شد ، برادرش وثوق الدوله هم در دو نوبت نخست وزیر بود !
محمد علی فروغی ، برادرش ابوالحسن فروغی نماینده ایران در ملل متحد بود !
علی امینی ، برادرش نماینده رشت و بعد هم وزیر دربار شد !
علی سهیلی ، برادرش سرهنگ سهیلی رییس تأمینات وقت بود !
سپهبد رزم آرا ، برادرش منوچهر رزم آرا وزیر بهداری بود !
حسنعلی منصور ، برادرش جواد منصور در چند نوبت وزیر کابینه بود !
امیر عباس هویدا ، برادرش هوشنگ هویدا سفیر ایران در پاریس بود !

در این چند روز نگران دوگروه بودم :
هواداران کاندیداهایی که سنگ بدست گرفته بودند و آن طرف  مأموری که چماق در دست داشت.
هر دو گروه پیاده نظام ِ کسانی شدند که در نهایت هیچ تفاوتی با هم ندارند .

این که آدم گاهی وقت ها اصلا ً بازی نکنه بهتره تا نقش ِ پیاده نظام رو بهش بدن .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:59  توسط سعید  | 

ما و قدرت

 

 

کم سن و سال که بودم اخبار ِ تلوزیون رو به صورت ِ جدی دنبال می کردم  .
یکی از چیزایی که توجهم رو جلب می کرد جابجایی قدرت بود ،
مجری های تلوزیون مرتب از جابجایی قدرت و دست بدست شدن آن خبر می دادند .
یکی به قدرت نزدیک می شد ، دیگری قدرت را از دست می داد
و یکی دیگه قدرت را بدست می گرفت  .پاکستان ، هند ، ترکیه و بقیه جاهای دنیا
همیشه دشتخوش ِ حوادث بود .در قاره سیاه هم روزی دوتا کودتا اتفاق میافتاد .
و اونوقت من با این شنیده ها تصور می کردم قدرت یک شئ یا کالایی هستش
که اینجور دست بدست می شه ، و هر کسی که اون رو در اختیار  میگیره رییس می شه .
ولی حالا که به سن و سالی رسیدم اعتقاد دارم که قدرت ، چیزی است که
من و تو در اختیار ِ دیگری  قرار می دیم  ، حالا اون  دیگری ،
می تونه رییس جمهور باشه یا رییس صنف ِ سبزی فروشا ،
وقتی جلوی ِ پاش پا شدی  و دستت رفت رو سینه و تعظیم کردی ،
به اون دیگری قدرت دادی  . از طرفی اگر اون دیگری  در رأس ِ قدرت  باشه
و تو حسابش  نکنی ، حد ِ اقل در مقابل ِ تو ، قدرتی نداره .
صحبت قدرت شد ، یاد ِ داستانی تاریخی افتادم ، چند روز پیش
کتابی قدیمی بدستم  افتاد که صفحات ِ اولش از بین رفته بود ،
ولی نویسنده که معلوم نبود اسمش چیست  قصه های تاریخی جالبی رو نوشته بود .
 
نوشته بود :

روزی کریم خان زند  بیمار شد ، طبیبی را حاضر کردند ،
طبیب برای معالجه وسایل  اماله را آماده کرد  .
کریم خان وسایل را که دید پرسید: این ها برای چیست ؟
طبیب گفت : برای اماله .
خان با تندی گفت : اماله کی ؟
طبیب که حسابی ترسیده بود ، گفت : قربانت شوم اماله من .
باید مرا اماله کنند تا حال ِ شما خوب شود .
طبیب را اماله کردند و از قضا حال ِ کریم خان خوب شد ،
از آن به بعد هر وقت کریم خان ناخوش می شد ، طبیب را اماله می کردند .

و خلاصه اینکه : قصه ما و قدرت هنوز به سر نرسیده . . . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:36  توسط سعید  | 

ترک ِ عادت ممکنه ولی . . . .

 

 

تا به حال به این کودکان هندی توجه کردید که به چه راحتی فلفل می خورند ؟
تندی فلفل نه تنها آزارشون نمی ده حتی براشون مطلوب هم هست .
چندی پیش یکی از دوستان ِ هندی ام مرا دعوت کرد و برای پذیرایی
نوشیدنی ای آورد که ترکیبی از شیر و فلفل و مخلفات ِ دیگر بود .
این معجون برای هندی ها خیلی مطلوبه و دوست من برای تهیه اش
خیلی زحمت کشیده بود ، منتها ماها یک جرعه اش را هم نمی تونیم بخوریم .
موقع برگشت به این فکر می کردم که خوردن و خوابیدن و حتی
خصوصیت هایی مثل ِ چگونگی نگاه کردن و راه رفتن و 
خصلت های رفتاری دیگه ، همه و همه از عادات ما هستن و
از دست دادن و بدست آودن اون ها به یکباره ممکن نیست  .
ممکن نیست یک سیگاری  را وادار کنیم که به یکباره سیگار را ترک کند .
یا کودکی که به تندی فلفل عادت ندارد را مجبور به خوردن فلفل کنیم .
به نظر من اگه رذیلت در جامعه ای عادت باشه ،
نباید به ترک ِ رذیلت شعار داد ، چون ممکن نیست .
باید کمتر کردن رذائل رو مد نظر گرفت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:43  توسط سعید  | 

در مقام ِ گاو

 

 

به یکی از دوستام میگم  : چه خبر ؟
می گه : توی فلان جا فلانی داره می ره و فلانی داره رییس می شه ؟
خیلی مؤدبانه گفتم : دیگه چه خبر ؟ این رو که
سایت ها چند ماهه دارن می نویسن  !!.
و از طرفی جلوی ِ ذهنم رو  نمی تونم بگیرم تا بی ادبی نکنه !  ،
مرتب داره این گفته مولوی  رو مرور می کنه :

گر ببندي در صطبلي گاو نر  ،
باز يابي در مقام گاو ، خر  .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:7  توسط سعید  | 

باور ، اعتقاد ، ایمان ، یا یه چیز ِ دیگه

 

 

از آنجا که همیشه به دنبال ِ اخباری از قبر و قیامت بوده ام  ،
تا درب ِ مسجد ، کلیسا و یا کنیسه ای رو باز میبینم  فوری می پرم تو ،
امروز بعد از ظهری هم  از کنار ِکلیسایی عبور می کردم ، رفت و آمد ، و رونق ِ کلیسا
توجهم رو جلب کرد ، کله رو پایین انداختم و پله ها رو رفتم بالا و وارد ِ کلیسا شدم  و 
همون  نزدیکی درب روی نیمکت نشستم ، طبق ِ معمول جمعیت ِ خانم ها در مقایسه با مردان ،
هشتاد به صد بود (یعنی :80%)و کلیسا پر از جمعیت !
مراسم نماز روزانه رو انجام می دادند ، کشیش ِ جوان هم  حضار رو موعظه می کرد ،
روی نیمکت ِ جلویی مادر و فرزندی نشسته بودند ،مادر به فرزندش سفارش می کرد که
به حرف های کشیش توجه کنه ، بعد از پایان موعظه مراسم ِ روزانه شروع شد و نشستن و پا شدن و ...
در تمام مدت به این فکر می کردم که جناب کشیش درپس ِ این چهره به چی فکر می کنه ؟
از این که این همه آدم به حرفاش گوش می دن خوشحاله ؟به حرف هایی که می زنه ایمان داره ؟
یا طبق وظیفه و بطور معمول  یه موضوعی رو انتخاب کرده و فقط داره حرف می زنه ؟
از کشیش گذشتم ؛به این فکر کردم که ولادمیر ایلیچ لنین (همون لنین ِ خودمون)وقتی
از انقلاب حرف می زده واقعا به موازین و قواعد ِ انقلاب ِ کمونیستی معتقد بوده ؟
یا این که اون هم مثل ِ بقیه جو زده شده بوده ، یا به دنبال یه لقمه نون بوده ؟


از هر دوی این ها بگذریم شما چطور ؟
به حرفها و نظراتتون باور دارید یا نه ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:25  توسط سعید  | 

مردمان ِ شهر ِ ما

 

 

چند روزیه که مرتب با موضوع ِ تهران و تهرانی ها روبرو می شم !
تهران ِ دار الخلافه و دار الحکومه رو منظورمه ، نه شمیران و ری و شرق و غرب ،
۲۲۰ سال پیش آغا محمد خان قاجار تهران رو مرکز ِ حکومت ِ خودش قرار داد ،
الحق ِ و الانصاف که خوب جایی رو انتخاب کرده بود ، آب و هوایی خوب ، معتدل و
کوهپایه ای ، وجود ِ باغات و شکارگاه ها ، اصلاً از هر جهت که فکرشو کنید این شهر
جغرافیای خوبی داره ، تنها مشکلش هم این است که زلزله خیزه ، حالا شما بگو کجا نیست !
معروفه که جمعیت تهران موقع ِ ورود آغا محمد خان پانزده هزار نفر بوده و تهران امروز 
۱۳ میلیون جمعیت داره که همشون خودشون رو تهرانی می دونند (همه بچه تهرون اند)
در این ۲۲۰ سال این شهر رفتارهای عجیب و غریبی از ساکنینش دیده ،
نه مردانش مرد بودند ، مثل ِ خود ِ آغا محمد خان که مرد نبود .
نه زنانش زن بودند ، مثل خانم فخرالدوله بزرگ ِ محله فخر آباد و مؤسس مسجد فخریه که خیلی مرد بود .
نه حاجیاش حاجی واقعی بودند مثل ِ حاج حبیب القانیان تاجر بزرگ ِ یهودی که الکی بهش می گفتند :
حاجی القانیان یا حاج حبیب !
تازه ، یه روز مجتهد ِ محترم ِ شهرشون رو دار زدن ، یه روز دیگه نخست وزیر محبوبشون
رو سپردند دست ِ داداشی های ِ چاقو کش ... و ما هم هنوز مشغول بازیگری هستیم ، اینایی که گفتم
سیاست نیست ، حقیقته .
چندی پیش از کنار مسجدی عبور می کردم ، دختر خانومی رو دیدم که
از سمت ِ ماشینش به سوی مسجد میاد ، میکاپ ِ بسیار تند و غلیظی داشت ، از کارکنان مسجد
سراغ ِ چادر ِ نماز می گرفت ، معلوم بود که می خواست نماز ِ اول وقتشو از دست نده !
دیروز با آقای ِ دکتر فلانی که خیلی جا نماز آب می کشه همراه شدم ، سمت ِ جام جم که رسیدیم 
کافه چاتانوگا رو نشونش دادم که خرابش کردن و می خواهند برجی به جایش بنشانند ، اینگار
داغ ِ دلشو تازه کرده بودم ، یاد ِ ایام دانشجویی افتاده بود که با gf هاش هفته ای چهار بار میامده
این جا ، از كافه لقانطه میدون بهارستان و کافه کانتینانتال ِ خیابان اسلامبول و
کافه های ِ خیابون لاله زار هم یه عالمه خاطره داشت ! گفتم : دکتر تقبل الله من خیال می کردم
کمر دردت مال ِ کثرت ِ عبادته ، نگو مطالعه زیاد کردی !!
بله ؛ راستش اینه که رفتار ِ مردمان ِ شهر ِ ما پر از تناقضه !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 3:47  توسط سعید  | 

کمی شخصی

 

 

من از بین ِ نشانه های انتخابی بلاگفا به ترتیب از این ها خوشم میاید ؛

دوستی گفت : این نشونگر اینه که کودک درونت خیلی شیطونه .
و من هنوز کودک ِ درونم رو کشف نکرده بودم !
و اما درباره نشانه گل  ، به نظر من خوب طراحی نشده ،می شد بهتر از این هم کار کرد .
منتها ما بخاطر استفاده زیاد از این آیکون همراه با موقعیت های دلپسند و مطبوع به اون عادت کردیم .

خوبه که راجع به رنگ هم اینو بگم که من از رنگ های مشکی سرمه ای و قرمز
خیلی خوشم میاد ، البته جای ِ سفید محفوظه .
همون دوست می گه :مشکی نماد ِ غرور و نارضایتیه .
سرمه ای نشانه کمالگرایی و احساساته و قرمز مبارزه طلبی و عاشقی ،
این چند وقت دارم دنبال این نمادها می گردم پیداشون کردم خبرتون می کنم .

اما آمار شخصی وبلاگم ؛ من در طول شش ماه ِ گذشته ۸۳
مورد کامنت خصوصی داشتم ، نمی دونم این تعداد کمه یا زیاد ؟
خیلی هاش لطف و محبته و خیلی دیگه هم نارضایتی ! 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:39  توسط سعید  |